
در روز سه شنبه 25/7/96 در راه مدرسه ، مختصر گرد و خاک ناقابلی استنشاق کردم و غروب همان روز با دو آمپول و قرصی و شربتی به آن گرد و خاک پاک و بومی دهن کجی فرمودم و روز بعد بعلت حساسیت و سردرد شدید توفیق حضور در مدرسه را از دست دادم .تماس تلفنی با مدیر مدرسه بعلت دقت بالای ادارة تلفن و تلگراف (ببخشید ادارة ارطباتاط و فن بیاوری اتلاعاط ) مثمر سمر نبود ؛ سمر یعنی چت و گفتگو . در حاصل جهت اطمینان از اطلاع رسانی به یکی از کارمندان ادارة آموزش و پرورش زنگیدم و شمارة تلفن مقطع متوسطة یکی قبل از متوسطة نظ...
ادامه مطلب
لشکرکشی امتحانات و گرفتن مراقب ، تقلب دانشجو رانشست از بر صندلی امتحـــانتقلب همیکرد آن درس نخوانبدان سخت امتحان نهادند رویتقلــــب فراوان و بی آبــرویسوالات چو آمد به سختی فراز بخوردند غصه و نومید گشتند بازشتابان بشد درسخوان سرفراز به نزدیک متقلبان چون شد فرازبه بهزاد بنمود برگ و جــواب بدان تا برآیدش از آن کار خوابنگه کرد بهـــــزاد با اضطراب دگر حوصله و صبر ننمـــود تابغمی شد دل مراقب و خیره ماند با خیرگی نام کمیته انضباطی بخواندهمی گفت کاهریمن چاره جوی یکی بنوشت و تو ربودی از اویکنون جان رئی...
ادامه مطلب
لشکرکشی امتحانات و گرفتن مراقب ، تقلب دانشجو رانشست از بر صندلی امتحـــانتقلب همیکرد آن درس نخوانبدان سخت امتحان نهادند رویتقلــــب فراوان و بی آبــرویسوالات چو آمد به سختی فراز بخوردند غصه و نومید گشتند بازشتابان بشد درسخوان سرفراز به نزدیک متقلبان چون شد فرازبه بهزاد بنمود برگ و جــواب بدان تا برآیدش از آن کار خوابنگه کرد بهـــــزاد با اضطراب دگر حوصله و صبر ننمـــود تابغمی شد دل مراقب و خیره ماند با خیرگی نام کمیته انضباطی بخواندهمی گفت کاهریمن چاره جوی یکی بنوشت و تو ربودی از اویکنون جان رئیس شد و رنج منهمی رنج بُد در دانشگاه گنج منچون یک نیمه ببرید ازآن برگه اش گران کرد باز آن سیه برگه اشبدو گفت دانشجو کای شه سرفراز سزد کاشــکارا بود برتـــــو رازدگر عیبم آید که آرم به یـــــــادشد آن ل...
ادامه مطلب
در روز سه شنبه 25/7/96 در راه مدرسه ، مختصر گرد و خاک ناقابلی استنشاق کردم و غروب همان روز با دو آمپول و قرصی و شربتی به آن گرد و خاک پاک و بومی دهن کجی فرمودم و روز بعد بعلت حساسیت و سردرد شدید توفیق حضور در مدرسه را از دست دادم . تماس تلفنی با مدیر...
ادامه مطلب
وبـــــــلاگــــــــــــــــــــــــی ، ریشه ی تمام تمدنها و زبانهای دنیا را در قوم " آریا " خلاصه کرده و به شکل عجیبی معنی کلمات را به هم ریخته است . من هم به تأسی از آن محقق " ریشه ی " چند کلمه ای را برای شما می گویم !!!!!مادرید = ماد + رید = مادها در آن شهر ریده اند که بعدها نام مادرید را به خو...
ادامه مطلب
حديقة الحيواناتهى المكان الذى تستطيعفيه الحيوانات على اختلاف أنواعها الاقامة بهدوء حتى يمكنها دراسة البشر عنقرب!...
ادامه مطلب
پنجمیها زرنگند بی خیال ، بریم کاشان شاید اوضاع مدرسه بهتر باشد . چند ماهی قبل از اینکه بتوانیم از منطقۀ جنگی بیرون برویم ، برادر بزرگترم توانست مادرم و برادر کوچکترم که آن روزها شیر خواره بود به قم و بعد به کاشان بفرستد . بله ... مادرم با عبور از کنار زادگاهش یعنی فردو و با پشت سر گذاشتن محل صدور شناسنامه اش یعنی قم به کاشان رفت . کاشان ، بهشتی کویری که سهراب سپهری آن را زیبا ترسیم نموده است « چه بوی علفی می آید » . هر چند که ظاهراً این توصیف برای اردهال است اما وقتی مشت نمونة خروار است ، شهر خوب هم نمونة روستاست. آنجا در مقایسه با القصبه و هندیان بیابان بی آ...
ادامه مطلب
سومیها پای تخته مردی غول پیکر لقب معلمی را یدک می کشید . با آن هیکلی که داشت حتی می توانست تریلی را یدک بکشد . وقتی روخوانی فارسی درس می داد کلمات را به شکل عجیب و غریبی تلفظ می کرد . مثلاً «کدام» را «کدوم» می خواند و من که معلم برایم محور عالم بود در بین «د» و «م» بدنبال واوی می گشتم . بعداً از برادر بزرگترم سعال[1] کردم (ببخشید سؤال کردم) و او گفت «آیا بین حروف دال و میم واوی هست ؟» من هم گفتم «نه» فقط در قاع ( گاع ) واوی[2] هست . خوش به حال کسانی که زود با محیط آداپته می شوند مثل دانش آموزانی که خیلی راحت «کدام» را «کدوم» می خواندند و آقا مؤلم به آنها آفرین می...
ادامه مطلب
به کلاس دوم خوش آمدید معلم ما خانمی سبزه روی با قدی متوسط بود . بیشتر اوقات با لباس ارتشی به کلاس می آمد . با لبخندهای او لباس نظامی چندان خشونتی نشان نمی داد . با اینکه سرباز و نظامی بود سخت گیری نمی کرد . نمیدانم چرا من در دروس خود گوی سبقت را از او ربودم و درس «کوکب خانم» را در اولین روز افتتاح مدرسه یاد گرفتم . کوکب خانم زن خوش سلیقه ای بود . من هم از آن کوکب خانم محترمه یاد گرفتم و سلیقه به خرج دادم و یک روز در میان به مدرسه رفتم . زیرا برای خوردن نان ، شیر ، ماست ، دوغ ، کره ، پنیر و تخم مرغ و مرغابی بهشتی ( یعنی غذایی که به صنعت آلوده نشده ) وقت زیادی لازم د...
ادامه مطلب
بعد از مقدمه یادم می آید که خانواده ام طبق قانون و عرف هر ساله ، مدت زیادی از تابستان را در مشهد گذراندند . چند روز می ماندند ؟ نمی دانم . ولی آنقدر می ماندند که من برای نخل و دایر[1] و نهر و بَلَم[2] و بازیهای غُمَّیضَه جیجو[3] و راس تالیها الدیایه[4] به گریه و زاری می افتادم . القصه در عصری تابستانی به اِلقُصبَه رسیدیم ؛ بهشت بی مثیل و بی بدیل من ، گنج بی انتهای بازی و تفریح و زندگی . بعد از یکی دو ساعت خستگی در کردن ، خورشید خانوم هم خسته شد و پشت نخلها خوابید . آن شب من هم طبق عادت زود خوابیدم زیرا برای بازی با غولی که پشت خانۀ ما خوابیده بود نقشه ها و خیالها در...
ادامه مطلب
مدرسه یا مردسه تقدیم به دانش آموزان و دانشجویان خوبم عبدالصاحب حسنی نژاد دانشگاه آزاد اسلامی – واحد آبادان مقدمه به مناسبت روز معلم تعدادی از دانش آموزان و دانشجویان از من خواستند تا خاطره ای برای آنها بنویسم . من هم نوشتۀ زیر را برای آنها آماده کردم و امیدوارم که روزی جیب عزیزم به من اجازه دهد تا تمام خاطرات و نظراتم را به شکل کتابی بچاپم (یعنی چاپ کنم) . پس زنده باد جیب من ! فهرست بعد از مقدمه. و حالا مختصری از مدرسۀ ابتدایی. اولین روز از کلاس اول. به کلاس دوم خوش آمدید. سومیها پای تخته. چهارمیها شلخته. پنجمیها زرنگند. دورۀ راهنمایی ما را به کج...
ادامه مطلب
من چندین سال است که تقاضای خروج از خرابه های جنگی آبادان را دارم ولی موافقت نمیشود . امسال کلکی زدم و تقاضای کار در دانشگاه نفت آبادان دادم آنهم اندر اواخر شهریور ! که ناگهان در هفته آخر برج شش به شکل مرموزی و در یک چشم به هم زدن انتفالی ردیف شد و من هم مستقیما به مقصد (کاشان) رفته و انصراف دادم و گفتم چون مسؤلان مبدأ در وقت عادی اعلام نتایج انتقال موافق نبودند ، من حرمت آنها را نگه میدارم! من از سیر در ارض الله الواسعه چنین دیدم :تفاوت حقوق شهر گل و قالی با خرابه های جنگی آبادان فقط نود هزار تومان است!!!!!!!! بله عده ای از دوستان فرموده اند : همدان (یا اصفهان) ،...
ادامه مطلب
در دوره دانشجویی (دانشی پیدا نشد!!! جستید به منم بگید! باشه!) این شعر را از استاد فارسی عمومی شنیدم و بعد در پیچ و خم اداره ها دیدم: در پیچ و خم اداره ها واماندیم از درس و کلاس و زندگی واماندیمبر چهره ی ما غبار تحقیر نشست از بس جلوی نشسته برپا ماندیم...
ادامه مطلب
معلم ما خانمی سبزه روی با قدی متوسط بود . بیشتر اوقات با لباس ارتشی به کلاس می آمد . با لبخندهای او لباس نظامی چندان خشونتی نشان نمی داد . با اینکه سرباز و نظامی بود سخت گیری نمی کرد . نمیدانم چرا من در دروس خود گوی سبقت را از او ربودم و درس «کوکب خانم» را در اولین روز افتتاح مدرسه یاد گرفتم . کوکب خانم زن خوش سلیقه ای بود . من هم از آن کوکب خانم محترمه یاد گرفتم و سلیقه به خرج دادم و یک روز در میان به مدرسه رفتم . زیرا برای خوردن نان ، شیر ، ماست ، دوغ ، کره ، پنیر و تخم مرغ و مرغابی بهشتی ( یعنی غذایی که به صنعت آلوده نشده ) وقت زیادی لازم داشتم . در آن زمان پنجش...
ادامه مطلب
و حالا مختصری از مدرسۀ ابتدایی اولین روز از کلاس اول ورود به کلاس با آدامس و با تآخیر و بدون اجازه . خانم معلم که قد بلند بالای او و کلاهی که بر سر داشت به تبریز و مناطق آذری اشاره می کرد ، خیلی آرام به من می گوید که بیرون بروم ، آدامس را دور بریزم ، اجازه بگیرم و وارد کلاس شوم . اما به قول انگلیسیها It was all Greek to me . خوشبختانه مترجمی پیدا شد و به من فهماند که چه باید کرد . به مدت هشت ماه ، شبانه روزی حد اقل شش ساعت از عمرم را برای مدرسه هدر دادم بدون اینکه بدانم به کجا می روم و دنبال چه چیزی هستم . والدین باید چقدر سنگدل و ندانم کار باشند که اینگونه جگرگوشۀ خود را...
ادامه مطلب
به مناسبت روز معلم تعدادی از دانش آموزان و دانشجویان از من خواستند تا خاطره ای برای آنها بنویسم . من هم نوشتۀ زیر را برای آنها آماده کردم و امیدوارم که روزی جیب عزیزم به من اجازه دهد تا تمام خاطرات و نظراتم را به شکل کتابی بچاپم (یعنی چاپ کنم) . پس زنده باد جیب من ! بعد از مقدمه یادم می آید که خانواده ام طبق قانون و عرف هر ساله ، مدت زیادی از تابستان را در مشهد گذراندند . چند روز می ماندند ؟ نمی دانم . ولی آنقدر می ماندند که من برای نخل و دایر[1]و نهر و بَلَم[2]و بازیهایغُمَّیضَه جیجو[3]وراس تالیها الدیایه[4]به گریه و زاری می افتادم . القصه در عصری تابست...
ادامه مطلب
این هم هدیۀ روز معلم . اگر واقعیت غیر از این است ، اطلاع دهید : إنّ الغنـــــي إذا تكلم بالخطا قالوا صدقت و ما نطقت محالا و إذا الفقـير أصاب ، قالوا كلهم أخطأت يا هذا و قلت ضـلالا إنّ الدراهـــم في المواطن كلها تكسوا الرجال مهابة و جـلالا فهي اللســان لمن أراد فصاحة و هي السنان لمن أراد قـتالا * * * هر آنکس که در کیـــسه اش زر بود کلامش متین است و گر خر بود هر آنکس که در کیسه اش زر نیست اگر در فشاند معقـــــول نیست * * * One law for the rich and another for the poor...
ادامه مطلب
انشایی طنز دربارۀ کمک به همسایه محمدرضا رشیدی ، کلاس نهم دبیرستان دورۀ اول غدیر - آبادان مردم ایران احترام زیادی برای همسایه ها قائلند و همیشه برای کمک به آنها آماده وخبر دار هستند . و برای همین است که همسایه هایی که در طبقۀ بالای خانه های کناری یک خانۀ همکف قرار دارند به دنبال هر راهی مانند : سوراخ پلیت ها ، باز کردن پنجره ، نگاه کردن از پشت بام و ...... می گردند تا چهار چشمی حواسشان به آن خانه باشد . جدیداً از دوربین هم استفاده می شود مخصوصاً برای پیر مردها و پیر زن ها تا راحت تر همسا یۀ خود را بپایند . بر عکس بعضی وقت ها هم با نگاه کردن به خانه های یکدیگر به ...
ادامه مطلب
بی خیال ، بریم کاشان شاید اوضاع مدرسه بهتر باشد . چند ماهی قبل از اینکه بتوانیم از منطقۀ جنگی بیرون برویم ، برادر بزرگترم توانست مادرم و برادر کوچکترم که آن روزها شیر خواره بود به قم و بعد به کاشان بفرستد . بله ... مادرم با عبور از کنار زادگاهش یعنی فردو و با پشت سر گذاشتن محل صدور شناسنامه اش یعنی قم به کاشان رفت . کاشان ، بهشتی کویری که سهراب سپهری آن را زیبا ترسیم نموده است « چه بوی علفی می آید » . هر چند که ظاهراً این توصیف برای اردهال است اما وقتی مشت نمونة خروار است ، شهر خوب هم نمونة روستاست. آنجا در مقایسه با القصبه و هندیان بیابان بی آبی است اما باز...
ادامه مطلب