
یادم می آید که خانواده ام طبق قانون و عرف هر ساله ، مدت زیادی از تابستان را در مشهد گذراندند . چند روز می ماندند ؟ نمی دانم . ولی آنقدر می ماندند که من برای نخل و دایر[1] و نهر و بَلَم[2] و بازیهای غُمَّیضَه جیجو[3] و راس تالیها الدیایه[4] به گریه و زاری می افتادم . القصه در عصری تابستانی به اِلقُصبَه رسیدیم ؛ بهشت بی مثیل و بی بدیل من ، گنج بی انتهای بازی و تفریح و زندگی . بعد از یکی دو ساعت خستگی در کردن ، خورشید خانوم هم خسته شد و پشت نخلها خوابید . آن شب من هم طبق عادت زود خوابیدم زیرا برای بازی با غولی که پشت خانۀ ما خوابیده بود نقشه ها و خیالها در سر داشتم . بر خلاف غولهای قصه ها و فیلمهای کارتون که معمولاً آدم کش و بچه خوار بودند و حتی مرد قوی هیکل را با اسبش یکجا قورت می دادند ، این غول ما خیلی صبور و مهربان بود . او بر هر شانه اش یعنی اِلچِتِف[5] سنگینی پنجاه تا شصت خانوار را تحمل می کرد و سینه اش جای بلمها و لنجها و محل تفریح جنهایی بود که فقط مدرسه می توانست آنها را سرکوب کند و فراری دهد . برای ما که در کرانۀ جنوبی و در قسمت غربی نهر نسبت به اِلگَنطَره[6] بودیم ، این غول هر جنی را از در خانه اش به اِلگَنطَره می رساند و از اِلگَنطَره به هر جای دلخواه به سمت شرق یا غرب . اصلاً این غول با آن سینۀ فراخ و وسیعش برای تحمل همین بارها و شیطنتها خلق شده است . هر وقت از نقل و انتقال و ضربه زدن روی سینۀ این غول خسته می شدیم بر کتف آن یعنی اِلچِتِف می رفتیم . قلابی می انداختیم . قلاب سینۀ او را می شکافت ولی زخم آن زود التیام می یافت و او صبورانه و دوستانه شانگه[7] یا زنگوره ای[8] را تقدیم ما می کرد . بعضی وقتها برای شوخی به جای ماهی یا حتی مارماهی ، ریشه های نخل و سدر و انواع درخت و درختچه را هدیه می داد و به ما می خندید . مخصوصاً وقتی بخاطر زور آزمایی نخ قلاب پاره می شد و ما با پشت به روی کتف او می افتادیم .
صبح شد . صبحانه را با حرص و ولع بیش از اندازه ای و با مسابقه با بزرگترها (در آن زمان من کوچکترین عضو خانواده بودم) خوردم . تمام انرژی ای که از صبحانه بدست آورده بودم بدون دانستن هیچ فرمولی از فیزیک در پاهایم جمع کردم و آمادۀ دویدن به طرف غول مهربان شدم . اما ...
اما پدرم نکتۀ مرگباری را یادآوری کرد : « امسال عبدالصاحب باید به مدرسه برود » . ای کاش برادران زیادی داشتم که اسم تعدادی از آنها عبدالصاحب بود و آنها به جای من به مدرسه می رفتند – اصلاً روستائیان کثرت فرزندان ذکور را برای همین چیزها می خواهند و نه برای زراعت و دامداری ! پدرم مدیریت جنگ و آشوب را بدست گرفته ، مرا به اسارت در آورده و حالا با قاطعیت تمام به یکی از افسران ارشد و معتمد خود یعنی برادر بزرگترم دستور می دهد که این حقیر اسیر را به زندان مدرسه بفرستد .
شنیدن اسم مدرسه همان و سست شدن پاهایم همان . پاهایی که شانۀ غول را به درد می آوردند حالا بی رمق و ناتوانند . انا لله و انا الیه راجعون ، جبر الله مصابکم (این جمله را به کسی که عزیزی از دست داده است ، میگویند ) . پدرم توانست بدون هیچ فرمول و معادله ای و بدون چرتکه و ماشین حساب و مدلسازیهای کامپیوتری انرژی پاهایم را صفر کند . من مطمئنم که ابوی گرامی این موارد را به کار نبرده است زیرا در هفتصد هشتصد جلد کتابی که بر اثر جنگ از دست داد هیچ کتاب فیزیک و کامپیوتری وجود نداشت . صبحانه زهرمار شد . کاش قبل از کوفتیدن صبحانه به سراغ غول می رفتم . شاید او هم صبح اول وقت گرسنه بود و مرا می خورد . مدرسه همان جایی است که هر روز خواهرم ، پسر عمه ام ، دختر عمه ام و خیلی از همبازیهایم را می بلعید و من تنها می ماندم . مدرسه غول سندباد است . مدرسه زشت است . مدرسه مانع بازی و تفریح من می شود . هر که گفته
درس و مشقم چو ناتمام بود بازی از بهر من حرام بود
زندگی را به شکلی تجربه کرده است . من هم زندگی را به شکلی تجربه کرده ام و می گویم :
بازی و تفریحم چو ناتمام بود مدرسه از بهر من حرام بود
دقت کنید که روانشناسان هزارۀ سوم تازه به این موضوع پی برده اند و آموزش و پرورش ما با ترجمۀ اراجیف فلان پروفسور از دانشکاههای[9] شرق و غرب می خواهد مدارس ما را منور کند در حالیکه من قبل از ورود به مدرسه ابتدایی روانشناسی حقیقی را بلد بودم و به همین دلیل من در تدریس شما دانش آموزان و دانشجویان محترم اهمال کاری و ساده اندیشی نمی کنم . زیرا مدرسه و دانشکاه بر وزن آن اراجیف استعدادهای مرا کشت و من نمی خواهم جنایتکار باشم و استعدادهای شما را بکشم . در صورت لزوم خودتان ( و به قول اصفهانیها خداتون ) با خودتان اهمال کاری و ساده اندیشی کنید و این مسکین را شریک جرم نکنید . برو به مردسه
[1] جوی کنار نخل
[2] قایق
[3] قایم موشک بازی
[4] بازی آبی (هنگام شنا) گرگم به هوا
[5] شانه ، دوش ، کناره های نهر
[6] پل چوبی
[7] خورشیدماهی
[8] بچه میش ماهی و نوعی ماهی شبیه آنچه فعلا فقط در شهر شانله اورفا در ترکیه به وفور دیده می شود .
[9] دانشگاههای شرق و غرب خیلی دقیق و قوی هستند ولی برای ما عمل دانش کاهی را انجام می دهند .
برچسب:
نویسنده: سینا یزدانی